می نویسم فقط برای تنها عشقم...

لحظه های لمس دستانت را در خیالم حبس خواهم کرد، آغوشت را بسپار و بگو تا ابد میمانی...

 
 
روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،
به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
 با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان ،
ای خورشید خاموش نشدنی
 همچو یک رود که آرام میگذرد ،
عشق ما نیز آرام میگذرد
و تویی سرچشمه زلال این دل .
 ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،
ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست .
 ای جان من ،
مهربانی و محبتهایت ، وفاداری و عشق این روزهایت ،
امیدی است برای خوشبختی فردایت .
 میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند ،
مثل یک گل به پاکی چشمهایت ،
به وسعت دنیای بی همتایت
 هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی ،
امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی . 
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
 همزبانمی ،ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
 حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت ،
که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند .
چه با شوق میخوانم چشمانت را
و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
 گفتی دستهایم گرم است ،  گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
 همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است ،
هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است ،
 چقدر قلبت زیباست .
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من
چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند....
 
 
وقتی تو مال منی ، وقتی در لحظه های دلتنگی در کنارمی ،

دیگر چه آرزویی داشته باشم از خدا

وقتی عاشقانه مرا میخواهی ،

همیشه و همه جا هوای مرا داری ، دیگر چه بخواهم از این دنیا

من در این دنیا هستم و تو در کنارم ،

اینهمه عشق است در برابر چشمانم...

وقتی گلی مثل تو در باغچه دلم شکفته ،

یک گلستان است که در دلم نهفته

و اینجاست که عطر حضورت همان هوای نفسهای من است ،

و با این نفسهاست که عاشق مانده ام ،

تو مال منی و من از همه کس بی نیاز مانده ام

وقتی در لحظه های خواستنت تو را در کنار خودم دارم ،

چرا به دنبال تو بیایم ، تویی که همیشه در قلبمی و میتپی برای عشقمان

تو در خانه عشقمی و من تکیه گاهت ، عشق من خیلی میخواهمت...

این تو بودی که به من عشق دادی ، نفس دادی ،

این تو بودی که معنای زندگی را به من یاد دادی

این تو بودی که محبتهایت مرا عاشق کرد ،

مهربانی هایت مرا اسیر دلت کرد...

این تو بودی که مرا به اوج بردی ،

دستانم گرفتی و مرا تا آنجا که هر دویمان آرزو داشتیم بردی

وقتی یکی مثل تو را دارم ، چرا باید از غم و غصه بنالم،

همیشه شاد میمانم و آواز عاشقی را میخوانم

من از دنیا گذشتم به خاطر تو ، تو از دنیای خودت گذشتی به خاطر من ،

ما هر دو از همه چیز گذشتیم تا رسیدیم به هم ،

و میگذریم تا برسیم به قله عشق با هم...

با هم در کنار هم ، مثل همیشه ، همیشه عاشق هم...
 
 

 
  

:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 1391/07/21ساعت 15:55 توسط ما|


 

 

اینکه در قلبمی ، باور کرده ام که تا ابد مال منی ، حتی اگر نباشی

حتی اگر مرا نخواهی

تو نمیدانی وسعت عشقم را ، چگونه آهسته بگویم وقتی نمیشنوی

صدای فریادم را...

لحظه های نبودنت تصویریست از یک شب بی ستاره

از آن شبهایی که بی قرارتر از دلم دلی بی تاب نیست

بدان قدر دلی را که مثل آن در پی عشقش نیست

تو نمیدانی به خاطرت با گذر زمان از همه دنیا میگذرم

تا برسد به لحظه ای که دیگر هیچ فرصتی برای در کنار تو بودن نمانده باشد

آنگاه عشقت را با خودم به آن دنیا خواهم برد

تا به ساکنان آن دنیا نیز ثابت کنم که بدجور عاشقت هستم...

تمام وجودم به تو وابسته است ، بودنم به بودنت بسته است

نشکن دلم را که این دل خسته است

منی که اینجا زانو به بغل گرفته ام ،آرزوی در آغوش کشیدن تو را دارم

منی که تنها تو را دارم...

چشمانم را میبندم و تو را در کنارم تصور میکنم ، ای کاش رویا نبود

ای کاش دلم اینک در این لحظه ی پر از دلتنگی تنها نبود...

انگار از همان آغاز ،آغاز من بوده ای ، نفسهای عشق را به من داده ای

تا از تو به عشق برسم، تا از عشق دوباره به تو برسم...

اینکه تو را در قلبم احساس میکنم ، اینکه عشقم هستی به داشتنت افتخار میکنم

همین برایم زیباست ، دنیا را بی خیال ، تمام زیبایی ها در وجود تو پیداست

نگیر از قلبم بودنت را که قلبم از تپش می افتد

نگیر از من گرمی دستانت را که وجودم یخ میزند

اینکه در قلبمی ، باور کرده ام که تو جزئی از وجودمی

تو نیز باور کن این عشق جاودانه را...  

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/17ساعت 11:33 توسط ما|


 

در آغوشم که میگیری

آنقدر آرام میشوم

که فراموش میکنم

باید نفس بکشم.....

 

 


آغوش تو


ترس های مرا می بلعد

آغوش تو یعنی من خوبم

بلند نشوی بروی یک وقت!

بغلم کن ..

من از بازگشتِ بی هوای ترس ها

می ترسم...

 

 

گـاهـی اوقـات...

آدمـ نیــاز دارَد در آغـوشـ ِ مـَردی غـَرق شـود

مـَردی کـه اگـر کسـی اذیـت کـرد ،

قـول دهـد همیشـان را می زَنـَد

مـردی کـه تـَه ریـش داشتـه بـاشـد

و لبخنـدش فقـط و فقـط بـرای تـو باشـد

مـردی کـه ساعتـ ها در آغـوشـَش لـَمـ دَهـی

بـدون ِ اینـکه بـروَد سـَر ِ اصـل ِ مطلـَب

مـردی کـه گـریـه هایـت را گـوش کنـد

و دَر خـود حـَل کنـد

مـردی کـه فقـط یـک سـر و گـردن بلنـد تـَر بـاشـد

مـردی کـه تـورا بـا دنیـا عـوض نکنـد

حتـی اگـر زشـت تـرین آدمـ ِ روی ِ زمیـ ن بـودی

مـردی کـه مـَـــــــرد بـاشـَد  . . .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/06/30ساعت 15:4 توسط ما|


 

 

از تو به آسمانها رسیدم ، شدم خورشید و بر روی دنیا تابیدم

از تو به دریاها رسیدم ، مثل یک موج خروشان در آغوش ساحل قلبت خوابیدم

از تو به عشق رسیدم ، عاشق شدم و راز عشق را فهمیدم

از تو به همه چیز رسیدم ، شدم همدلی برایت و همه درد دل هایت را شنیدم

از تو به فرداها رسیدم ، خوشبختی را در کنار تو بر روی صفحه دفتر عشق کشیدم

از تو به رویاها رسیدم ، در خیالم به حقیقت رسیدم ،

تو را لمس کردم و طعم عشق را با تو چشیدم

روزها میگذرد ، لحظه به لحظه با تو شیرین است ،

زندگی ام با تو همین است که من رسیده ام به جایی که

دلم نمیخواد هیچگاه ترک کنم این دنیای عاشقانه را

رها کردی مرا از تنهایی آنگاه که نسیم عشقت گرد و غبارها را از دلم برد،

آنگاه که امواج پر از عشقت غمها را از دلم شست ،

شدم عاشق و نشستم در دلت ، هنوز به یاد دارم معجزه آن چشمهایت

رسیده ام به جایی بهتر از تمام دنیا ، به جایی که پر از آرامش است ،

آری قلبت برایم یک کلبه عاشقانه است ،

که همیشه بمانم در آن ، تا از آن به تو برسم ، تا از تو دوباره به قلبت برسم

از تو به جایی رسیدم که دلم همیشه میخواست ،

این تصویر را همیشه دلم، در ذهنم میساخت

که یکی باشد مثل تو ، مرا در این حال و هوای عاشقانه ببرد ،

تا از این رو به آن رو شوم ، این رو خیره به چشمهایت ، آن رو یک عمر گرفتارت !

از تو به تو رسیدم ، شدم قلبی و برایت تپیدم ،

تا از تپشهای من ، مال تو باشم ،

همیشه و همه جا جزئی از وجود تو باشم...

 

 

روزهــایـی هســت

که دلـــــ ـــت از خیــــ ــال ش پُــر مـی شـــود

شب هــایـی هســت

که رویــــ ــای ش را در آسمـــان نقــــــــــــــــــــــــــــــاشی مـی کنــی

روزهــایـی هســت

که بـا او تـا مــــــرز تمــام ممکـــ ــن ها مــــی روی

شب هــایـی هســت

که دلـــت

بـوســـ ـــــه هایش را مـی خواهــد

روزهــایـی هســـت

که دســت های ت گـرمـی دستــان ش را مـی خواهــد

شب هــایـی هســت

که آغـــــــ ــــــوش ت نَـــوای هــم آغـــــوشی های ش را مـی خواهــد

روزهــایـی هســت

که عطـرِ دلتنـــ ـــگِ گـل سُــــرخ

مشــام انتظــــــــ ـــــــــــــــــارت را دلتنــــگ تـَر مـی کنـــد

شب هــایـی هســت

که تَنَـــت راهِ شــــب تَنَـــــش را مـی خواهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و روزهــا و شب هــایـی هســت

مثـل ایـن روزهــا و ایـن شـب هـای مـ ـــن

امــروز....

از گونــه هـایم صـــــدای شعـــ ــر مـی آیــد

و چشــــم هـایی که تــ ـــو را بــــی شکسـت

در قــــافیـه ی

اشــــک ها و لبخنــــــد های

لحظـــه ی دیـــ ـــدار

مُشاعــــــــــــــــــره کــرد

امشــب....

نه دیگـر از خیـــ ــــال ت پــُرم و نه رویــــ ــای ت را نقـــــاشـی مـی کنــم

امشــب...

مـــ ــن پُـرم از بـــــــــــودنِ امـروز تــ ـــو

که شــب م را واقعیتــــــی سبــز در دفتــر زندگــــــی نقــاشـی کــرد

امشــب...

هَمســان قـایقـــی رَهــا در طـوفـــان عطــر تــــــَن تــو بـالا و پــایین مـی روم

نفــــ ـــس های تــو

تمــــام رویــــ ـــاها را شکســــت داد

گرمـــی دستــــ ـــان مهـربــــان تــو

کویــــر زرد و بـــــی روح تَنـــــَـــم را سبــز کـــرد

بوســ ـــه های ســُرخ و تَـــب دار تــو

مـرا مُبتـــــلا به عشـــ ـــق بــ ــازی کــرد

لمــس انگشتــان تــ ــو

بر روی لـــب های مـــــــــــــــــــــــــ ــن

چه احســاس خــوبی داشـت

وقتــی مـی دانِستـَـم لـــب هایم تنهــا از آن توســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

تــ ـو ماننـد نـَم نـَم بــــاران

لبانــم را خیــــــس کـردی

و مــ ــن

تَنَــم خیـــس شد از خجالـــــتِ بـوســــــــــه

پیچـــــــَک های نــاز تـــَن تــو

تـــَن نیلـوفـــــری مــرا نــــــ ــــــــوازش کــرد

و بر تمــــام دلتنگـــــ ــــی هـایم

پیچیــدُ و پیچیــــُد و پیچیـــــــــــــد

و مــــ ـــن

با تــ ـــو بـــــــــودن را نیلـوفـــرانه

در میـــان ایـن هـــوای شـرجــــی تـابستــــ ــــــانـی

زیــر آسمـ ــان آبــی چَشمـــان تــو

و در محفِلـــی بارانی

که آغشتـــه از شَهـــــ ــــــوت دوستـــــت دارم های ماسـت

زندگـــی کـــــــــــــــــــــــردم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/06/12ساعت 15:38 توسط ما|


 

زن تا عاشق نباشد نمی بوسد

نمی بوید و

تسلیم نمی کند رویاهای عریانش را

برای آغوش تو چه بی پروا زن می شوم

 

*خیلی دلتنگتم محسنم خیلیی ی ی ی ی . . .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/05/30ساعت 11:54 توسط ما|



 

تقديم به آن نگاهي که

 تمام هستیم و

 دلم فداي اوست...

 


 

همیشه بیادتم

 

امید زندگی من...
 
 
 
 
 
 
 

 تا ابد دوستت دارم..


 

نوشته شده در شنبه 1391/05/28ساعت 16:40 توسط ما|


عشق من


در ستاره بارانِ میلادت


میان احساس من


تا حضور تو


جهانی است از جنس محبت

فاصله دستان من


تا لمس نگاه تو


آسمانی است به بلندای عشق


آسمانی ترین عشق   من


جشن میلادت را به پرواز می روم


دراین تنهاترین ترین آسمان بی انتها


آسمانی که نه برای من


نه برای تو


که تنها برای “ما” آبیست


و خورشید با همه حرارتش


به گرمای عشق من وتو


حسودترین...


و مهتاب آسمان


به رخ زیبای مهتاب من


پشت ابر پنهان است



شب را


در می نوردم


و ز تاریکی گریزی ندارم


می دانم روشنایی در راه است


و فانوس عالم گونت


روشنی مهتاب


به تن دارد


میلاد آفتاب غزل آرزو های من 



 

ای نهایت عشق


روز تولد تو


روز نگاه باران


بر شوره زار تشنه


بر این دل بیابان


روز تولد تو


گویی پر از خیال است


عشق  و دل و احساس


در حیرت تو در التهاب است


هدیه ای از آسمان برای 


روز تولدت رسید


و دیدم هیچ چیز


نازنین من را


جز بهترین عشق


لایق نیست


پس با تمام وجودم


و با تمام عشق قلبم


با ساده ترین حرف دلم


مینویسم برایت


تولدت مبارک


مهتاب قلب من


 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1391/05/16ساعت 21:32 توسط ما|


 

 

چنــد گاهـــی ست....

                         خـــواب مـــــ ـــــــردی را مـی بینـــم

که با اســـ ــب سپیـــدش

از آن دورهـا مـی تـــــــازدُ مـی تـــازد

                                           و به مــ ـن نزدیــک مـی شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

نمـی دانـــم کیســــت ؟!

                              و از کجـــ ــا مـی آیــــــــــد ؟!

........

امـا انگـار ســال هـاست که مـی شنـــاسَمَـــش

                                        وقتـی به مـــ ــن نزدیــک می شــــود

مــن دیگـر از آن خـــود نیستـــــم

             حـــــرارتـم مـی بخشـد تــن داغ و آتشیـــن ش

عطــرش هــ ــوش از ســـرم مـی بــرد

                                       نگـــاه ش مـرا تا آبــی بــــــ ــی کـــران هـا مـی بـــــرد

هیبَــــت مـــــــ ــردانه اش

                 زنـــانِگی پـر التهـــــابـم را آرام مـی کنــد

طعـــم بـوســــ ــه هایش

                          طعــم سیـــ ــب ممنـــــــــــــــــوعـه را مـی دهــد

آغـــ ـــوش ش غــــاری ست که

مـرا وســـوسه مـی کنـد بـرای پیــــامبـر شــدن

                              و مُـــدام وَحـــــ ــی مـی شود به مــ ــن که آن مـــ ــرد تــویی

آری تــ ــویی...

همـان شاهــــــزاده ی خـــواب هـای عــــاشقانـه ی مــــ ــن

شعـــرم را همیــن جــا

                       کنـار خــواب هـای عـــــاشقانــه ام مـی گـذارم و پیــــاده مـی شـوم

تــ ــو بیـا...

              و ایـن بـــار مـرا با عـــــاشقانـه ای به دلــــــت بـرســـان

بیــا ســوار بـر اسبـــ ـــان خــــــوشبختـی

                    از ایـن محــــ ــال بـودن هـا دور شویـــم

بیــا بتــــــازیـم تا بـــــی کـــران هـای دور

                                               تـا مـرز تمـام مُمکـــــــن هـا

بیــا...

بیــا تا در انتهــای غُــــــــــــــروب دریـا

                تمــام نـارنجـــی هـای دلتنگـــ ـــی را در دریــای تنهــــایـی هـا ریزیـــــم

و از آن شــــــراب ی سازیـــم به رنـگ غُــــروب

                         و به سلامتـــــی قــِـداست ایـن مـــــــــا شــدن

دسـت در دسـت هــــ ــم تا انتهــــــای شــب

                                              خیــره به چشمــان عــــــاشق دریـا شویــــــــم

بیــا...

        بیــا تا ابتــدای طلـــ ــــوع ایـن غُـــــ ــــروب زیبـا

آیــــه های سیـــب را

              از ابتـــدای ســـوره ی تـــ ـــو

در غــاری که مـرا وســــوسـه کـرد بـرای پیــــامـبر شـدن

                                                       بـرای تــ ــو عــــــاشقانـه تلاوت کنـــــم

بیــا...

          امـــــ ــا...!!!

مگُـــذار مـ ـن

               از ایـن خــــــواب هـای عـــاشقانـه بیـــدار شــــوم

و بـاز کابـــ ــوس هـای بــــــ ــی تـــو بــودن را

در بیــــ ـــداری وُهــــم بـرانگیـــــز ایـن دنیـــا زندگــــــی کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/04/29ساعت 18:58 توسط ما|


 

در این حالی که هستم ،چگونه در هوایی نفس بکشم که در کنارت نیستم؟

در این جایی که هستم ،چگونه بنشینم در این حال بی قراری ام ...

دائم قدم میزنم ، پنجره را باز میکنم و به خیال تو خیره میشوم به آن دور دستها

در این حسرت سرد ، جز خیال بودنت همه چیز از سرم رفت ...

چیزی که در دلم مانده ، تو هستی که مرا تا اوج دلتنگی ها میکشانی

میکشانی به جایی که نای بی قراری را هم ندارم...

چون دلتنگی از دلم بی قرارتر شده ،

هنوز انتظار به سر نرسیده و دلم عاشق این انتظار شده

 دیگر دردی ندارم که درون دلم نهفته شود ،

مگر برایم جز نبودن تو درد دیگری هم در این دنیا است؟

بی خیال دنیا ، بی خیال این زندگی و تمام زیبایی هایش ،

آنگاه که تو هستی زیباترین لحظه زندگی ام

به سوی من بیا ، به سوی منی که شب و روزهایم یکی است ،

به سوی منی که هر جا نگاه کنم، تو را میبینم ،

تا چشم بر روی هم میگذارم چشمانت را میبنم

و اینجاست که رویای زیبای چشمانت نمیگذارد که بخوابم ...نمیگذارد آرام بمانم ....

با دیدن دوباره تو همه چیز را از یاد میبرم ، نمیدانم کجا هستم و از کجا آمده ام ،

تنها میدانم به عشق تو است که با شوق به دیدار تو آمده ام...  

 

http://daftareshghe.com/wp-content/uploads/8benlesinxvjo4l62mi2.jpg

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/04/25ساعت 12:21 توسط ما|


 

آمدی تا با من بمانی


نه برای یک روز، یک ماه ،یا یک سال...


آمدی تا ابد با من بمانی


چون خانه  قلبم تا ابد از آن توست...


برای تو و برای عشق پاکت


وقتی آمدی قلب عاشقم را با تمام وجودم


تقدیم عشقت کردم تا بدانی تا ابد دیگر من مال خودم نیستم...


و تو هم قلب عاشق خود راتاج سر من کردی تا بدانم...


بعد از خدا بالاتر از تو کسی برای من نیست...


منو تو ما شدیم تا برای همیشه پیش هم بمانیم


من برای تو و تو برای من نفس بکشی...


از ابتدای سفر عشق  دلتنگی ها ،دوری ها


همدم لحظه هایمان شدند تا من و تو


با تمام این عشق طعم تلخ دوری  را مزه کنیم


تا زمانیکه بهم رسیدیم قدر با هم بودنمان را بدانیم...


قدر نفسهای یکه پیش هم میکشیم...


که یک نفس با تو بودن را به یک عمر بی تو بودن نمیدهم...


عمر روزهای دوری و دلتنگیمان کوتاهتر و کوتاهتر میشود


تابرسد لحظه ای که منو تو دست در دست هم


آزاد و بی هراس کنار هم با دلی پر از


عشق و امید


همنفس جاده زندگی شویم


آن زمان دیگر همه میفهمند


  من و تومروارید عشقمان را


چطور در صدف قلبمان نگه داشته ایم...


و چطور به امید با هم بودن


سختی فاصله ها را به جان خریده ایم...


میرسد لحظه ای که دیگر میتوانم


پیش همه در آغوشم بگیرم و بگویم


 عشق من


مهتاب قلبم


با تمام وجودم


 دوستت دارم 

 

 

 

آغاز عشق

 

آغازی دوباره

 

آغازی بی پایان

 

دوستت دارم ... چند نقطه...

 

بی انتهاست این دوست داشتن

 

بی پایان است این دلبستن

 

محال است دلکندن

 

خیال است دل بریدن

 

چون...

 

این آغاز، بی پایان است...

 

جدایی ؟ نه عزیزم یک خواب و خیال است!

 

در خواب هم میبینم رویاهای عاشقانه ی با تو بودن را

 

شیرین است این خواب عاشقی ، چه برسد به لحظه های بیداری

 

نفسی دوباره

 

به عشق تو ای همنفس من

 

یک زندگی دوباره

 

بی خیال گذشته ها

 

تویی عشق اول و آخر من

 

میخواهم این باران، همین باران عشقت، تا ابد در قلبم بباره

 

اگر زندگی ،همیشه با تو بودن است ، دلم نمیخواهد هیچگاه بمیرم

 

اگر آن مردن ، از عشق تو مردن است ، دلم میخواهد در همین لحظه فدایت شوم

 

اگر عشق تلخ است ، شیرین است برایم این تلخی ها

 

وقتی تو آمدی محو شد در اتاق تاریکم ، آن تنهایی و احساس خستگی ها

 

وقتی تو آمدی باز شد پنجره ی روشنی ها

 

دیدم آسمان آبی را ، دیدم مظهر یکرنگی ها را

 

حس کردم عشق پاکی را ، عاشق شدم ،

 

دل بستم و مطمئن باش تا آخرش با تو هستم

 

آغازی دوباره، قلبم دیگر تنها نیست ، با تو جان گرفته است دوباره

 

آغازی بی پایان ، مرا از غروب عشق نترسان

 

طلوع عشق ما ، غروبی نخواهد داشت ،

 

قلب من با تو ، هیچ غمی نخواهد داشت...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1391/04/12ساعت 19:8 توسط ما|


 

www.iranfars.ir گروه ایران فارس                  

تو را یافتم از میان غربتم...

اما آشناتر از هر آشنایی...

مهمان قلبم نشدی بلکه صاحب خانه بودی...

پاکترین عشق اسمت نهادم اما بالاتر از آنی...

چشم مستت مهر خاموشی لبانم شد تا به قلبم زمزمه کنم آوار عشقت را...

چندی گذشت با تو بودن هر نفس عاشقترین گشتم...

به وجود پر از احساست با وجودم دل بستم...

تو شاهی و من گدای ناز چشمانت...

به کوی عشقت کلبه ای ساختم تا مر ا مهمان شوی...

قدم بر چشمانم نهادی خوش آمدی تو خود میدانی صاحب خانه قلبم شدی...

تاج سر کردم تو را تا بگویم:

بالاترینی بهترینی مهربانتر از هر مهربانترینی برایم اول و آخرینی...

 

 

جدیدترین عکس های عاشقانه دو نفره-AriaPic.Org

شونه هام همیشه تکیه گاهتن...

آغوشم امن ترین جا برای تن نازت و قلبم بهترین جا برای عشق پاکت تا ابد...

من مرد زندگیت تو هم زن زندگیم...

غمتو به جون میخرم تا دنیا دنیا شادی واست بیارم بهترینم...

 

 

میشه با یه نگاه یه دنیا حرف نگفته گفت...

من اسیر نگاهتم...

درسته از هم دوریم ولی نگاه عاشقونت اینجا جلو چشامه با یه دنیا حس آرامش...

 

 

 جدیدترین عکس های عاشقانه دو نفره-AriaPic.Org

وقتیکه تنگ غروب بارون به شیشه میزنه،

همه غصه های دوری تو تو سینه منه،

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام،

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام،

پشت این پنجره میشینمو آواز میخونم،

منتظر واسه رسیدنتو بارون میمونم،

انتظار دل تنگم رنگتازه ای داره،

آخه قلبم کسی جز تو نداره...

 

 

جدیدترین عکس های عاشقانه دو نفره-AriaPic.Org

مرگ فصل دوری و دلتنگی نزدیک است میدانم برای همیشه مال من خواهی بود...

درخت جدایی آخرین برگهایش را میریزد تا برای همیشه خشکیده شود...

من تو را میخواهم تا ابد،میدانی که بیمار چشمانت منم...

پس تا ابد تاج سرم هر نفسم لبالب عشق و همه کسم تویی...

اندازه وسعت دنیای عاشقمان عاشقانه میپرستمت فرشته دنیای من...

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/29ساعت 20:47 توسط ما|


 

ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ،

نگاهی هم به قلب من بینداز

ای که تو با ناز نگاهت ، دیوانه کردی چشمانم را ،

حس کن هوای نفسهایم را ...

ای که تو با دستان گرمت ، به آتش کشیدی دستان سردم را ،

مرا  در میان خودت بگیر ، مرا بسپار به آغوشت ، رهایم کن در آغوشت،

از همه چیز خلاصم کن، بگذار لحظه ای رویایی شوم...

ای که تو دیوانه کرده ای دل عاشقم را ،

در این حال جنونم ، تویی تمام جانم ، قبله راز و نیازم ،

ای که تو با چشمهای نازت ،

مرا از آن حال به این هوای عاشقی برده ای

ای که بدون تو هیچم ، لحظه ای نباشی پوچم،

خالی از عشق و محبت ، خالی از وفا و عادت...

ای که بدون تو حتی برای خودم هم نمیتوانم زندگی کنم ،

منی که مدتهاست برای تو زندگی میکنم

ای که بدون تو نفس در سینه نیست ،

منی که مدتها به عشق تو نفس میکشم ....

ای که بدون تو زندگی برایم بی معناست ،

منی که از تو یاد گرفته ام رسم زندگی را....

دست خودم نیست حالم ، بدون تو بازی زندگی را میبازم ،

ای که تو هستی پلی عبور از دره ی بی وفایی ها...

رهایم نکن، مثل همیشه که مرا درک میکردی ،

احساسم کن ، مثل همیشه که دوستم داشتی ، عاشقم کن ،

مثل همیشه که بودی ، مرا تا پایان راه همراهی کن، که تنها نباشم ،

جدا از تو و با غمها نباشم ، خودم باشم و خودت ،

بوسه میزنم بر روی گونه هایت ،

خیالم راحت است ، قلبم با تو دیگر تنها نمیماند.... 

 

 

نوشته شده در شنبه 1391/03/20ساعت 12:17 توسط ما|


 

 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است

و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود

تو هست هم نفسم

ای تو که مرا عاشق خودت کردی

نمی دانی که چقدر

دوستت دارم

نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ...

اگر از عشق تو می نویسم

به عشق تو است

و با وجود تو

عشقت برای من پاک و مقدس است ......

 

 

 

قشنگ من...

وقتی تو در كنارم هستی، گویا همه دنیا را دارم

من به داشتنت می بالم، من به بودنت می بالم

تو همه زندگی من هستی، تو همه وجودی برای من

اول و آخر زندگی من

با نام تو و یاد تو شروع میشه...

 

 

خواستم برایت هدیه بگیرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز در زندگیم هست

به ناگه فریاد زدم

که قلبم را می فرستم چون

او خود زیباست، مظهرایستادگیست

سربه زیرو با نجابتست

تولدت مبارک نفسم...

 

ســــرمـ را کـــــه تــکـــیــه می د ـهـــم بـه ســـیــنــه ی ِ مــردانـــه اَت

هـــمــــه ی ِ کــــوه ـهـــا کـــــم مــی آورنــــــ َـــد

اَمنــــ ِ آغــوشــــ ِ تــــوســـتـــ

کــــــه بــــهــــانـــه ایــــی مــــی شـــوَد

بـــــرای ِ ـهـــــزار بـــــاره پـــــیــــــدا شــــــدن در حـــریــــمـ َـــت

 

http://fab72.persiangig.com/image/2808.gif

 

عزیز دلم محسن عزیزم...

خیلی دوست داشتم امروز کنارت بودم و سرمو میزاشتم رو شونت،

باهم میرفتیم بیرون از صبح زود میرفتیم پایه کوه صبونه میخوردیم

از هوایه اونجا لذت میبردیم باهم قدم میزدیم حرف میزدیم

دست تو دست هم ...

پایه کوه چادر میزدیم و توش تو بغل هم آروم میگرفتیم...

محسنم چی میشد اینایی که میگم حقیقت داشت؟؟

بخدا نمیخوام ناراحتت کنم ولی بغضم شکست با گفتن این حرفا....

بعدش میرفتیم باهم ناهار میخوردیم کنار یه رودخونه که صدایه آب باشه...

تو این هوایه قشنگ بهار...

بعدش باز تکیه میدادیم بهم و  آروم حرف میزدیم....

تا حالا خیلی ناراحتت کردم مخصوصا از بعد تموم شدن خدمت سربازیت.

اونروز بهم گفتی،گفتی تنها دلخوریت ازم اینه که به اون چیزی که میخواستی عمل نکردم کنار حرفت تنها میاد ولی این تنها خیلی بزرگه خیلی.و من همیشه از یادآوریش دلم خون میشه.گفتن این حرفا امروز خوب نیس ولی گفتم تا با تمام وجودم ازت معذرت بخوام بلکه کمی کمرنگ بشه دلخوریت چون میدونم  و میشناسم اخلاقتو تو این جور مساءل خیلی حساسی به راحتی هم نمیگذری.فقط میگ م شرمندم عشقم.

خیلی دوست دارم خیلی و باز هم با همه وجودم تولدتو بهت تبریک میگم آروم جونم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 11:12 توسط ما|


 

هر چه با احساس باشم به احساس تو نمیرسم

هر چه این دست و آن دست کنم به پای تو نمیرسم

چه کسی میداند در قلبم چه غوغاییست

چه کسی میداند در دنیای من چه میگذرد؟

هیچکس حال مرا ندارد ، هیچکس احساس مرا ندارد ،

گاهی فکر میکنم تنها منم که عاشقم ، گاهی فکر میکنم تنها منم که دیوانه ام

کافیست لحظه ای را در کنارت باشم ، آن لحظه برایم به معنای یک زندگیست

تو معنا داده ای به زندگی ام ، پرواز دادی به بالهای خسته ام ،

تو مرا نجات دادی  ، به من نفس دادی، دستهایم را گرفتی ،  

عاشقی را به من یاد دادی ،

به من شوق پرواز دادی، لبخند به لبانم هدیه دادی ،

تو به من همه چیز دادی و اینگونه من صاحب دنیا شدم و دنیای من شدی تو....

از این احساس بیرون نمی آیم ،

وقتی با توام تا ابد از دلت بیرون نمی آیم ، چه جایی بهتر از قلب تو ،
 
عشق را خلاصه میکنم در نگاه مهربان تو...

کاش این فصلهای با تو بودن هیچگاه نمیگذشت ،

کاش هیچ برگ سبزی بر زمین نمینشست ،

کاش همیشه روزگارمان مثل این روزها بود ،

 کاش پرنده عشقمان همیشه در حال پرواز بود،

 نه قفسی بود تا اسیر شود آن پرنده ،

نه سرنوشت تلخی بود تا رو کند برگ برنده....

همیشه دلم میخواهد در یک سکوت عاشقانه ، با آرامش در آغوش تو باشم ،

همیشه دلم میخواهد به هیچ چیز جز در کنار تو بودن فکر نکنم ،

تنها حس کنم گرمای وجودت را ،

بشنوم صدای مهربان تپشهای قلبت را ....

نه ببینم ابرهای سیاه را ، نه بپوشانم یک دل کبود را ،

 نه در خواب روم ، نه در فکر گرگها روم!

هر چه به گذشته بازگردم چیزی را به یاد نمی آورم ،

هر چه به روزهای با تو بودن فکر کنم همه را مثل خاطره در دلم نگه میدارم ،

 تا خاطره های با تو بودن شود سر برگ روزهای زندگی ام  

تا همیشه به نام تو بنویسم شعر زندگی را....

 

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 12:59 توسط ما|


 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 20:11 توسط ما|


 




وقتــی تلائلــــو آفتــــــــــاب

                               در صفحـــــه ی دفتــــر خاطـراتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

رقــ ــص نـــور را

        در تِآتـــر واژه هـایــم اجـــ ــــرا مـی کنـــد

مــ ــــن هــم اینجــــا

کنــــار پیچکــــــ هـای احســــ ــــــــاسـم

                            کنـــار دلتنگـــ ـــ ـــــ ــــــی هـا

                                         و فـاصلــ ـــــ ــه هـای ایـن عشـــــــــــق

رقـــص اشکــــــــ هـایــم را

در تِآتــر نفــــس گیــــر ایـن سکـــ ـــوت

              و تنهــــ ــایـی

                             بـرای تــ ـــو اجــــرا مـی کنــم

امــا...

مــ ـــن و آفتــــــ ــاب

                         مدت هـاستــــــــــــــ کـه خستــ ـــه و بــی حوصلــ ــــ ـــه ایـم

او

      از تـابیـــــدن بـه واژه هــایـی خیــــــ ـــالـی

                     و........

مــــــن

       از بـــاریـدن بــرای عشـــــق ی حقیقـــ ــی

اینجـــا...

حــــــــــوالـی عشـــ ـــ ـــــق

                             دیــوار بـه دیـــــــــــوار رویــــــــــــــــــــــــاهـا

آسمـــــــ ــان ش

         همیشـــــه خیــــــــس ِ خیـــ ــال

کـوچــــــ ـــه هـای ش

            پــر از صـــــــــــــــــــــــــدای بـــ ـــاران

و...

هـــوای حوصلــ ـــ ـــه اش اسفنــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ابـــری ست

اینجـــا...

مدت هـاستـــــــــ

مجـــ ــازی مـی خندیـــــــــــم

                   مجـــ ــازی شـــــــــــادیـم

                                    و مجـــ ـــازی بـا همیــــــــم

امـا...

واقعـــی تنهــــــ ـــــــایـم

                        واقعـــی درد مـی کشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

واقعـی  بـوســ ــه هـایت

                    آغـــ ــــــــــوش ت

                            عشــ ــــ ــــــــــــــق بــ ــازی هـایت

و...

بــــ ــــودن هـایت را مـی خـواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

کــ ــاش مــی فهمیــــــدی

                            "مــــ ــــن"

                  مدتـــــــــــــ هـاست کـه تنهــــــــ ــــــــ ـــــــایـم

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 19:41 توسط ما|


 

0734Aghosh آرامگاه من آغوش عاشقانه ی توست

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت
، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از ا
ین عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

 

نوشته شده در شنبه 1391/01/26ساعت 23:15 توسط ما|


 

 

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می‌لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
 
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست
آبرویم را نریزی، دل
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

ای شبانگاه نوازشگر تو

تا سحر چشم تو در خواب ولی

به تما شای تو من بیدارم

به سفر باید رفت

من ولی منتظر حادثه ی دیدارم

همسفر پشت سر من اشك مریز

من برای شب تنهائی تو

گل شب بو

گل سرخ

قاصدك می چینم

تا بیائی به كنارم هر روز

من برایت گلی از باغ خدا خواهم چید

چیست دلتنگی تو؟

روز دیدار كه از راه رسد!

بین صدها گل شب بو .گل سرخ!

من تو را خواهم یافت

من تو را خواهم دید

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir 

 

به اندازه دنیا

به اندازه عشق

به اندازه محبت

به اندازه نفسهات

به اندازه مهربونی قلبت

به اندازه خمار چشمات

به اندازه گرمیه اغوشت

به اندازه زیبایی قامتت

به اندازه صدایه دلنشینت

به اند ازه پاکیه عشقت

به اندازه تمام اندازه های دنیا...

دووووووووووووست دارم محسنم

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 21:25 توسط ما|


 

مرا در آغوش بگیر

سر م را روی شانه ات بگذار

تا همه بدانند

حالا

همه چیز زیر سر من است

 

هم آغوش

در آغوشم بگیر…

آن چنان خسته ام

که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود

در این هوای دلگیر

مرا محکم بفشار…

برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار…

به من ببخش نوازش دستت را

با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت

و مرا نوازش بده در این روزها

با یاد دلنشینت

بگذار من نیز

تو را در اغوش گیر…

و لب بر لبهای تو گذارم

 

نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 23:4 توسط ما|


 


خنکـــــای بهـــــــــار اسـت

و هـــوا پــــر اسـت از عطــر شکـوفــــــــه هـا

و مــ ــن

در امتــــداد جـــ ــاده

                         و در امتـــداد دفتـــ ــ ــــر سپیــــد احســــــاسـم

ایــــن بـــ ـار

رویـــــــای تــ ــــــو را

بـه دور از فـاصلــ ــــــ ـــه هـا و دلتنگـــ ـــ ــــی هـا

                                                          سبــــز نقـــــاشـی مـی کنـــــم.......

بــاد مـی آیــــــــــد

                        ابــرهـا را مـی بـــــرد

بـرگــــــــ هـا را مـی بــــــرد

                                 دیــ ـــروزهـا را مـی بـــــــــــرد

مــ ـن  مـی مـانـــــم

               و خـــــــــورشیــد

                       و سـرزمینـــی سبـــ ــــز

                                         و آسمـــــانـی آبـــــــی

و نگـــ ــاه تــویـی کـه

                         عطــــر خـــــوش یــــــــــــاس مـی دهـــــــــــــــــــــــــد

چـه جمـــــــع زیبـــایی ست

مـ ــن...

            تــــ ــو...

                       خــــ ـــورشیـد...

                                            آسمـــ ــان...

تختــــــی بـه سبـــ ــزی علفـــــــــــزاران

                                     و نگــــاه هـایـی کـه آغشتـــــــه بـه احسـ ــاس شــده

پیـراهنـــ ـــت را در مـی آورم

               و حـریـــری بـه سبــــزی بهـــــار تنـــ ــت مـی کنــــم

پیـراهنـــــ ــم را در مـی آوری

               و حجـــابـی بـه رنگـــــــ یـــاس بـر تنـــ ــم مـی کنـــی

روی تخــــت مـی ایستیــــم

و بـا چشمــــــانـی بستـــــه

                               خــود را بـه دستــــــان بـــ ـاد مـی سپــــــــــــــــــــــــاریـم

خورشیـــــــد

                بـذر نــــور مـی افشــانــــــد

آسمــــ ــان

              سـایــه ای از آبــی آرامــــــــــــــ ــش مـی شـــود

مــ ــن چــــــرخ مـی زنــــم

                مــــــــوهـایـم مـی رقصنـــــــد

تـــ ـــو چــــــرخ مـی زنـــــــــی

دستـــــانـت

             حلقــــ ــه مـی شونـــد بـه دور کمـــــــــــــــــ ــرم

و آغــــــ ـــوش و بـوســـ ـــه

                                   مــــــوسیقـی بــــــی کلام احســـ ـــاس مــا مـی شـــــود

چشمــــانـم را مـی گشـــــایـم

                   خـــــــــورشیـد نیســت

                              آبــی آسمــــ ــان هـا نیســت

مـــ ــن هستــــم و تــ ــ ــو

                             و شـــب و سکــــــــوت و نــور مهتـــــــاب

و چشمــک ستـــ ــــاره هـایـی کـه

از عشـــ ـــق بـازی مـا بـه وجـــــــد آمـــده انـد

و ایــــن تنهـــا ملــــــــودی بــــــــــــــــــــــی کلام آرامــــــــش بخـش مـــــ ــن اســت


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 14:39 توسط ما|


 

وقتی تو مال منی ، وقتی در لحظه های دلتنگی در کنارمی ،

دیگر چه آرزویی داشته باشم از خدا

وقتی عاشقانه مرا میخواهی ،

همیشه و همه جا هوای مرا داری ، دیگر چه بخواهم از این دنیا

من در این دنیا هستم و تو در کنارم ،

اینهمه عشق است در برابر چشمانم...

وقتی گلی مثل تو در باغچه دلم شکفته ،

یک گلستان است که در دلم نهفته

و اینجاست که عطر حضورت همان هوای نفسهای من است ،

و با این نفسهاست که عاشق مانده ام ،

تو مال منی و من از همه کس بی نیاز مانده ام

وقتی در لحظه های خواستنت تو را در کنار خودم دارم ،

چرا به دنبال تو بیایم ، تویی که همیشه در قلبمی و میتپی برای عشقمان

تو در خانه عشقمی و من تکیه گاهت ، عشق من خیلی میخواهمت...

این تو بودی که به من عشق دادی ، نفس دادی ،

این تو بودی که معنای زندگی را به من یاد دادی

این تو بودی که محبتهایت مرا عاشق کرد ،

مهربانی هایت مرا اسیر دلت کرد...

این تو بودی که مرا به اوج بردی ،

دستانم گرفتی و مرا تا آنجا که هر دویمان آرزو داشتیم بردی

وقتی یکی مثل تو را دارم ، چرا باید از غم و غصه بنالم،

همیشه شاد میمانم و آواز عاشقی را میخوانم

من از دنیا گذشتم به خاطر تو ، تو از دنیای خودت گذشتی به خاطر من ،

ما هر دو از همه چیز گذشتیم تا رسیدیم به هم ،

و میگذریم تا برسیم به قله عشق با هم...

با هم در کنار هم ، مثل همیشه ، همیشه عاشق هم...

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 13:45 توسط ما|


 

 

مهتاب قلبم 

 

 


بهاری دیگر از راه رسید

 

 

 شاید بهار وصال ما هم همدم این بهار باشد...

 

 

تو در کدام جمله ام نهفته ای؟

 

 

لایق کدام واژه ای؟

 

 

تو قلب نوشته های منی همیشه...

 

 

 این لحظه ها درگیر هوایی هستم نمناک

 

 

نمناک همانند اشک...اشکهایی از جنس انتظار

 

 

که بوی بغضهای در گلو مانده را میدهند...

 

 

باز همان حس غریب...

 

 

حس عاشقی با تمام وجود...

 

 

حس زندگی با عطر نفسهایت...

 

 

و چقدر دوستش دارم

 

 

امروز بیشتر از همیشه به تو نزدیکم

 

 

و بیشتر از هر وقت دیگر برای دیدار تو مشتاقم

 

 

چشمهایم را روی هم میگذارم

 

 

روزهایم میزبان غم کهنه ی دلواپسی است...

 

 

کاش میشد چشمهایم را به نشانی ات پست کنم!

 

 

                                                                                                                                                                                                                                با ضمیمه ی حرفهای عاشقانه ام                                                               

 

 

 که از چشمه جوشانم قلبم برای توست...

 

 

غم را در نبود وجودت در آغوش سردم میزبانم

 

 

چه تنهایی سردی در غیاب تو مرا همواره مهمان است

 

 

میدانم تنها برای منی...

 

 

و روزی برای همیشه برای همیم...

 

 

روزی که دیر نیست...

 

 

تو را در آغوش میگیرم و

 

 

 سرت را به روی سینه ام میگذارم...

 

 

 و با  آرامش وجودت به  آسمانها پرواز میکنیم...

 

 

عشق من

 

 

تا آخرین طلوع و غروبم

 

 

تا آخرین نفس دوستت خواهم داشت

 

 

رویای واقعی زیبای زندگی من ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 17:37 توسط ما|


 

  

دوستت دارم قسم به اشک چشمات    دوستت دارم قسم به تار موهات



دوستت دارم قسم به اون نگاهت    دوستت دارم قسم به چشم پاکت



دوستت دارم قسم به قلب خسته ات    دوستت دارم قسم به لبای بيستت



دوستت دارم قسم به صافی آيينه     دوستت دارم قسم به دل بی کينه



دوستت دارم قسم به گل و گلدون    دوستت دارم قسم به ليلی و مجنون



دوستت دارم قسم به پرواز ابر    دوستت دارم قسم به خورشيد زرد

 

  



دوستت دارم قسم به موج دريا    دوستت دارم قسم به عشق زيبا



دوستت دارم قسم به خون رگها    دوستت دارم قسم به رنگ برگها



دوستت دارم قسم به گرمی روز    دوستت دارم قسم به شب خاموش



دوستت دارم قسم به شب سياه    دوستت دارم قسم به سفيدی دلا



دوستت دارم قسم به جون عاشقا   دوستت دارم قسم به جون ماهی ها



دوستت دارم قسم به گلهای زيبا
 

 

نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 12:53 توسط ما|


 

 

وقتی که اومدی تو سرنوشتم احساس کردم با"تو" توی بهشتم

وقتی که قلبت به سوی من پر زد دلم رو اسم همه جز"تو" خط زد

وقتی که عشقت روی قلبم حک شد دل منم عاشقی رو بلد شد

وقتی شدی "تو" تنها تکیه گاهم تموم زندگی مو هدیه دادم

وقتی شدی ستاره ی وجودم شعرامو من به عشق تو سرودم

وقتی شدی "تو" بهترین تو دنیام گفتم واست از غم عشق تو حرفام

یهو دیدم محرم اسرارمی "تو" تک سوار عشق و سالارمی

بازم میگم که "تو" تکی تو دنیا

گشتم... نبود... نیافریده خدا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 15:47 توسط ما|


 

 

در خلـــــــــــوت ســـــــرد ایــن اتــــاق

                        دنیــــایـم را بـا تـــــــــــــــــــــو

                                        گــــرم گــــرم نقــــــــاشـی مـی کنـــــــــــــــــــــــــم

درختــــی مـی کشـــــــم

      بلنـــــــــــد

                            بـه بلنــــــــدای قــــامت ســــــــرو مـــاننـدت

گلــــی مـی کشـــــــــــم

      ســــــــرخ

                  بـه سـرخــــــــی لبـــان عــــــــاشقت

رنگیــــن کمــانـی مـی کشــــم

         رنگیــــن

                    بـه رنگینـــی روزهــــــای شـــاد بـا تـــــــــو بـــودن

آجـــرهـای دلتنگــــــــی را

یکــــ بـه یکـــ بـه روی هــم مـی گــــذارم

                               و خانــــــــه ای مـی ســـــــازم از وجــــــــــــــــــــــــــودت

وجــــــــــــودی کـه همیشه

         تسکیــــن

                           دلتنگــــــــــــــــــــــی هـایـم است

زیـــر سقفــــــ خـانــــه ی نقـاشیـــــم

وقتـــــی در اســـــــارت

                            دوری هـا و فـاصلــ ـ ــــ ــــ ــه هـا

نبــــــودن هـا و

                                      ندیـــــــدن هـا و نشنیــــــــدن هـا هستــــــــــــــــــــم

بـــــــوسیـدن لــب هـای تــــو

                   آزاد استــــــــــــــــــــ

لمـــــــــــــــس کـــــردن تــــو

                                 آزاد استــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در آغـــــــوش کشیـــدن تـــو

                  آزاد استـــــــــــــــــــــــــ

زیـــر سقفـــــ ایـن خـانـــه

                                     چشــــــــــم هـا را بـایــــد بستـــــــــــــــ

و سـاعـاتــــــــــی

تـــو را محکـــــــم تـر در آغـــــــــوش فشــــرد

                                                    نزدیکـــــــــــ تـر استشمــــام کـــــــــــرد

و فــــــارغ از جــای خـــالـی  تـــــــــــو

                        و دلتنگــــــی هـای مــــــــــــــــن بــــود

آری...

چشـــــــــم هـا را بـایــد بستـــــــــــــــــــ

                              و تـــو را جــــوری دیگـــر بـایـد احســــــــــــــــاس کــــرد


 

محسن عزیزم

ببین چقدر دوست دارم....

قد آسمونا

قد ستاره ها

قد دریاها

قد دنیا

قد دلتنگیات

قد دلتنگیام

قد قلبت

قد قلبم

قد نفسهات

قد نفسهام

قد دوست داشتنت

قد دوست داشتنم

قد عشق همه عاشقایه واقعی

قد عشقموووووووووووووووووووون...

دووووووووووووووووووست دارم  همسرم

قد همه اینا عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم......

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 17:56 توسط ما|


 

کاش پیشم بودی

تا که دستان من آن

حجم تو را حس میکرد

کاش پیشم بودی

تا که از لمس پریشانی آن پیشانی

لب من تب میکرد

کاش اینجا بودی

لحظه را با خنده

پر از امید و صفا میکردی

کاش اینجا بودی

تا ببینی که چگونه دل من

«بهر پرواز به سویت هوس پر میکرد»

کاش بودی پیشم

تا که میدیدی چطور

غزل ناب تو این چشم مرا خانه تکانی میکرد

کاش پیشم بودی......

 

چی میشد الآن کنارم بودی، نوازشم میکردی و لبامو میبوسیدی تا آروم شم؟

تا خیالم راحت شه که پیشمی و ترس از دست دادنت اذیتم نکنه....

کاش میشد الآن پیشم بودی...

دلم خیلی تنگه بودنته

خیلی.......

خیلی داغونم خیلییییی.....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 22:3 توسط ما|


 

خورشید قشنگم میخواهم تا ابد بر من بتابی وحرارت نور تو بر بالای زندگیم باشد

ذرّات وجودم نیاز به نور وجود تو دارد؛ بر من بتاب واز پشت این ابر تیره و بی

نهایت بیرون بیا وچشم اشکبار من وعالمی را از نورخودت روشنی بخش.

می ترسم ، ازتاریکی میترسم ، از سیاهی میترسم ، ازخودم می ترسم ، می ترسم

لحظه از تو غافل بشم ، میترسم نتونم اسم قشنگت را ،آنجور که قشنگست به زبان

آورم ، می ترسم در تاریکی بمیرم و نور تورا را نبینم .

روز دیدار ما روزی خواهد رسید واون روز آمیخته با لبخند تو خواهد بود.

ای گل زیبای قشنگم میدانی که با عشق تو زنده ام و بدون عشق تو هرگز !!!!!

عشق من دنیا با بودن تو زیباست ، دنیا و زندگی زمانی درنظرم زیباهستندکه عشق

پاک تورا در وجودم احساس کنم.محبوبه من، بهار عشقت را بر من ببخش،

تا پرواز کردن را از یاد نبرم وبه سوی کوی تو بال گشایم .

آری بال هایم را با عشق تو خواهم گشود و به بلندای بلندترین ارتفاعات پرواز

خواهم کرد وبدان سو پرواز خواهم کرد که بلند ترین نقطه آسمان آبی باشد

ودل ابر های تیره را خواهم شکافت و قرص خورشیدم را ازپس ابر

بیرون خواهم آ ورد وتو را در آغوش خواهم گرفت.آری عشق من ، فقط با

عشق تو میتوان بالها را گشود وتا اوج بی کران ها رفت .بدان که با رسدن به تو

تموم غم ودرد وسختیهایی که در این مدت به آن گرفتار شدم از یاد خواهم برد

وحتی برای یه لحظه هم از تو جدا نخوام شد .

ودر آخر میگویم که به اندازه تموم ستاره ها وآبها وخشکیهای زمین دوستت دارم.

 

 

عاشق اون لحظه هاییم که من رو می گرفتی تو بغلت و ...

 ضربان قلبم تند میشد

توام وقتی حس من رو می دیدی ،

ادامه اش می دادی تا به اوج برسم ،

 به اوج حس

قشنگ دوست داشتن بینمون ،

و من تو همه اون لحظات شعله ور شدن عشقمون

رو توی داغی نفسهایی که به شماره افتادن حس می کردم ...

عاشقتم مرد من...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 19:5 توسط ما|


Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

من می آیم از پنجره انتظار چشم به جاده دوخته ام

 

چشمانی پر از انتظار با قلبی پر از شوق دیدار

 

تنها صدایت، لحن کلامت برایم آشناست

 

چون تا آن لحظه فقط صدایت را با قلبم آشنا کرده بودی

 

با خیالی سرشار از عشق

...


گویی چندین سالیست برایم آشنایی


الان با تمام وجودم میدانم که آن لحظه اشتباه نمیکردم

 

جاده انتظار چشمانم    به پایان رسید

 

بیقرار و نا آرام برای قرار ساعت عشق

 

دیگر هم تو هم من    میدانیم که وقتی انتظار میکشی

 

چقدر لحظه ها آرام و با حوصله میگذرند

 

حتی گاهی می ایستند همان لحظه هایی که قلبم

 

 از دلتنگی از دوری چشمانت اشک میبارد


صدای قدم هایم را میشنوم وقتی در آن خیابانی قدم برمیدارم که

 

انتهایش ملاقات چشمان توست

 

چشمانی که گویی قلبم میدانست که تا ابد اسیر نگاهش خواهم شد

 

غریبترین غریب شهر تو بودم

 

اما حس غریبی نمیکردم انگار تو همان آشنایی بودی که از ازل شاه قلبم بودی

 

دیگر چیزی نمانده...

 

فقط یک خیابان بین تو و من فاصله مانده

 

چشمان دیگر به ثانیه های ساعت بود

 

و

.

.

.

 

تو آمدی

 

قدمهایت را میشمردم تا زودتر در کنارم باشی

 

وقتی وجودت را کنارم حس کردم

 

چشمانم خیره به چشمانت ماند...

 

عشق را با همه وجودم حس کردم

 

تو همان الهه عشقی که مروارید عشقت را در قلبم داشتم

 

اسم زیبایت را صدا میکردم

 

قلب و پایم میلرزید

 

آه ای خدای من فرشته قلب من را به من دادی

 

دیگر قدمهایم تنها نیست

 

حتی دستانت را بین انگشتانم حس کردم...

 

قلبم را با تمام وجودم لانه عشق پاکت کردم

 

تا                          ابد

 

صدایت آرامشم میداد

 

نمیخواستم راه به انتها برسد

 

آن لحظات رویایی وجود پاک و عاشقت در کنارم....

 

دیگر راه به پایان رسید

 

اما راه عشق من و تو آغاز شد

 

تا

*عشق*تو و من*تا ابد

 

عاشقترین باشیم...

 

ای نازنینترین فرشته خدا

 

با تمام وجودم عاشقتم

 

و عاشقت میمانم

 

 

روزمان مبارک عشق من




Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 22:11 توسط ما|


 

 

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم

آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ،

بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم

کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ،

تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ،  

تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!

ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام  

چقدر سوت و کور است !؟

نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ،

نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است

هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،

بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت،  

به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت

هستم تا هستی در این دنیای خاموش ،

نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش!

ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو،

ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو،

ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال،

بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!

برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ،

گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 20:21 توسط ما|


 

 

اینجــا پـاییــــــــــــــــز ست

                                اینجــا هــــوا ســــــــــــــــــــرد ست

اینجــا هـــوا ابــــــــــری ست

                   اینجــا هـــوا بـارانــــــــی ست

                            اینجــا همـــه ی  کـوچــه هـا و خیـابـــان هـا خیــــــــــــس ست

اینجــا دلتنگــــــــــی هـا نـارنجــــــی ست

                                               اینجــا دل یک عـــــاشق چشــم انتظــــــــار ست

و چـه سخــــــــــت ست

         هــم پـاییـــــــــز بـاشــد

                هــم ابـــــــــــــر بـاشــد

                       هــم بـــــــــــــاران بـاشــد

                               هــم خیـابــان خیـــــــس بـاشــد

                                                           و هــم قلبـــــی عــــــــــــــاشق بـاشــد

امـــــا...

         نـه تــــــــــــــــــــــــو بـاشــی

                  نـه دستـــی بــرای فشـــــــــردن

                             نـه پـایــی بــرای قــــــــدم زدن

                                                                و نـه نگاهــــــــــی بــرای زل زدن

سخــــــــــت ست نبـاشــی

                     و مـــــــن زیــر بــــاران

                                         تنهـــــــــا قـــــــــــــــــــــــــــــــدم زنم

سخــــــــــت ست نبـاشــی

                     و ایـن دسـت هـا از ســـردی

                                             ایـن همــه دلتنگـــــــــی یــخ زنــد

سخــــــــــت ست نبـاشــی

                و طعــم لـــــب هـایـت را نتـــوان

                                                زیـــر بــــاران چشیــــــــــــــــد

سخــــــــــت ست نبـاشــی

                 و نگـاهـــــم در کــــوچـه هـای

                                             انتظــــــــــــــــــــار  بـاقــی مـانــد

و سخــــــــت ست

         هـــــر روز صبــــــــــــــــح

                                  از پنجـــــره ی بــــــاران خـــــورده ی احســـاسـت

دلـــــی را تمـاشـــا کنـــی کـه

                     زیــر بـــاران ایـن همــه دلتنگــــــــــــــــــــــــــی

زیــر بــــاران ایـن همــه حســـــــــــــــرت

                                     و زیــر بــــاران ایـن همــه فـاصلـ ـ ــ ــــ ـ ـــ ـله

آرزوی دوبــاره دیـــــــــدن تــــو را

                            زیــر چتـــــری از بــاران بـــــــــــــــــــوسـه هـایـت دارد

آری سخــــــــــت ست

                        امــا مـــــــــــــــــــن اینجـــا

همیــــــن جــا کـه

                    پـاییــــــز هــوایـش ســــرد و ابـــری و بـارانـــــــــــــــی ست

همیـــــــن جـا کـه

                   کـــوچـه هـایـش خیــس از بـــاران ایـن همــه دلتنگـــــــی ست

و از همیــن

پنجـــــره ی بــاران خـــــورده احســـاسـم

تــــــــو را

        بـا همــین قلــــب عـــــــــــاشق

                                     کنـار همـان نیمکت چــــوبـی اولیـــــــــــن قــرار

بـا بـارانــی از بــــــوسـه هـایـت

در تـک تـک لحظـــه هـای بـارانیـــــم احســـاس مـی کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 محسن من دلم یه دنیا برات تنگ شده عشق دلم...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت 15:19 توسط ما|



مطالب پيشين
» چقدر قلبت زیباست
» بودنم بسته به بودنت
» آغوش امن تو محسنم...
» 22امین ماهگرد عشقمون
» زندگی ام برای تو
» همیشه بیادتم مهتاب قلب من...
» تولد عشق...
» خواب های عاشقانه من
» به سوی عشق
» عشق,من,تو و پایان دلتنگی ها...

::.صــٍـدایـ عـشقـ.::


Bobblehead Bunny